اين ماهي(قزل‌آلا) نمونه اي بارز از قدرت خداوند است. رودخانه خروشان هراز زيست ‌گاه اصلي اين نوع ماهي كمياب در جاده تهران به شمال به شمار مي‌رود.

 

درد زمانه

درد زمانه

هر نفس آهي است كز دل سنگين

لحظه‌هاي عمر بي‌سامان مي‌رود سنگين

 اشك خون آلوده‌ام مي‌كند رنگين

 به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان، نه زمان را درد كسي‌ست نه كسي‌را درد زمان

 زمان مهرباني طي شد بهار مردمي‌ها دي شد

واي از اين دم سردي‌ها خدا را

داد از درد دم سردي ها خدا را

نه اميدي در دل من كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي فريب

كه فروزد محفل من

نه صفايي ز دم سازي به جام مي

كه درد غم ز دل شويم كه بگويم راز پنهان كه چه دردي دارم در جان واي از اين بي همرازي خدايا

به كه به حسرت عمر گراني سر شد همچو شراره از دل آذر پر شد و خاكستر شد

يك نفس زد و هدر شد. يك نفس زد و هدر شد

 روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه به جنون زد

 مردم چشمم جامه به خون زد

دل به نهم ز بي شكيبي

با فسون خود فريبي

 چه فسون نافرجامي به اميد بي انجامي

 واي از اين بي دردي‌ها خدا   

بهار دلکش

بهار دلكش

بهار دلكش رسيد و به جا نباشد

 از آن كه دلبر دمي به فكر ما نباشد

 در اين بهار صنم بيا آشتي كن

كه چنگ و كين با من حزين روا نباشد

صبح دم بلبل بر درخت گل به خنده‌اي گفت

نازنين يارا محجبين نان را روا نباشد

اگر كه با اين  دل حزين تو عهد بستي

 چرا دلم را عزيز من از كينه خستي

بيا در برم از وفا يك شب اي مه رخت شب تازه كن عهدي كه دل شكستي

 

روز ازل

روز ازل

من از روز ازل ديوانه بودم

 ديوانه روي تو

سرگشتة كوي تو

سرخوش از بادة مستانه بودم

 در عشق و مستي افسانه بودم

نالان از تو شد چنگ و عود من  

 تار و موي تو       تار و پود من

بي باده مدهوشم    ساغر نوشم  ز چشمه نوش تو

 مستي دهد مار را

 گل رخسارا    بهار آغوش تو

چو به ما نگري    غم دل ببري    كز باده نوشين تري

 سوزم همچو گل    از سوداي دل

 دل رسواي تو    من رسواي دل

 گر چه به خاك و خون كشيدي مرا

روزي كه ديدي تو مرا

 بازآ كه در شامم صبح اميدي مرا