داستانی در مورد فدک
در زمان حضرت موسي انسان وارستهاي به نام ذرخاء زندگي مي كرد كه از پيروان واقعي حضرت موسي به شمار ميآمد. او فرد عباد، زاهد و پرهيزكار بود. از علوم غريبه نيز آگاهي داشت و از ياران خاص موسي بود.
حضرت موسي همواره ويژگيهاي حصرت محمد را بيان ميكرد و آن جناب را ميستود. وقتي ذرخاء به سخنان موسي وش فرا ميداد، مهر حضرت موسي در دل او خانه ميكرد و او همواره در دعاها و اورادش، آن حضرت را ياد مينمود.
سرانجام حضرت موسي از دنيا رفت و ذرخاء بيش از بيش به عبادت ميپرداخت و به ذرخاء زاهد معروف گشت. او همواره راهي بيابان ميشد و به عبادت خدا ميپرداخت. در مسير حركت از مصر و در نزديكي مدينه به بياباني بيآب و علف و درخت به نامم مدائنالحكماء رسيد. كه در آنجا شتران حكماء مدينه را ميچراندند.
وقتي ذرخاء به آنجا رسيد، از آن منطقه خوشش آمد، تصميم گرفت عمر خود را در آنجا به عبادت خدا سپري كند. عبادتگاهي بنيان نهاد چاه آبي حفر كرد و در آنجا به عبادت خدا مشغول شد.
ذرخاء همچنان به سخنان حضرت موسي ميانديشيد، تورات قرائت ميكرد و مدح و صفات حضرت محمد و مهر و محبت حضرت علي را كه در تورات آمده بود – ميخواند و لذت ميبرد.
كرامت زاهد
ذرخاء از علوم هشت افلاك و رمل دانيال نبي خوب آگاهي داشت گاهي در اسطرلاب نگاه ميكرد. روزي به اعجاز حضرت محمد و حضرت علي و به حرمت ذرخاء عابد در آنجا چشمههاي آبي پديدار شد، كه از كاوش ذرخاء عابد آب آن چشمه زياد شد. او منطقهاي را آباد كرد. كشتزارهايي ساخت و ساختمانهايي بنا كرد.
منطقه هر روز آبادتر ميشد و زاهدان، عابدان، قبايل و عشاير از آباداني منطقه آگاه شدند و به آنجا روي آوردند در اندك زماني بهشت قرية آباد تأسيس شد. مردم از گوشه و كنار خود را به منطقه رساندند و جمعيت آن منطقه رو به فزوني نهاد...
در انتظار محبوب
سرانجام عمر اين زاهد با معرفت به پايان رسيده و بساط مرگ او چيده شد فرزندان و نوادگانش دور شمع وجودش حلقه زدند او دستور داد صندوقچهاي از فولاد با قفلي از طلا ساختند آنگاه با دست خويش وصيتنامهاي را در آن لوح طلايي نوشت و در صندوقچه قرار داد به آن قفل زد و به فرزندانش اين چنين وصيت كرد.
اي فرزندان و خاندان من هزار و پانصد و پنجاه سال بعد از مرگ من، پيامبري به نام محمد ظهور خواهد كرد وصي و جانشين او پسر عمويش به نام علي است كه داماد او نيز ميباشد او را در تورات ايليا گويند او دلير مرد دلاوري است كه از زمان حضرت آدم تا پايان دنيا كسي همانند او نيامده و نخواهد آمد پس از حضرت محمد پيامبري نيست و پس از علي وصي و جانشيني جز از فرزندان او نخواهد بود. همگامي كه حضرت محمد ظهور كند يكي از خويشان من به او ايمان خواهد آورد او حضرت محمد را به همراه علي به ميهماني دعوت خواهد كرد و از علي معجزة شگفتانگيزي بدين گونه خواهد شد.
در آن محفل ميهماني انگشتر حضرت محمد به چاه ميافتد حضرت علي بيآنكه وارد چاه شود آن را بيرون خواهد آورد. در اين هنگام او اين صندوقچه را از شما ميخواهد. شما صندوقچه را به سرعت نزد او ببريد كه كليد آن انگشتر مبارك اوست و با انگشت خويش آن را باز خواهد كرد. وقتي اين معجزه را از پيامبر عربي ديديد همگي به او ايمان آوريد و آيين او را بپذيريد و اگر خلاف كنيد از دين موسي كافر مردهايد آنگاه آن هشت قريه را كه در تصرف داريد به او تسليم كنيد كه من آنها را فداي وصي آن پيامبر كردهام..عابد ذرخاء اين وصيت بگفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.
لحظه ديدار
هزار سال از مرگ عابد گذشت و پانصد و پنجاه سال بعد حضرت محمد به پيامبري رسيد. بزرگ خاندان ذرخاء در آن زمان در مدينه زندگي ميكرد او كه از اعيان و اشراف مدينه بود پسري با فهم خردمند و زيرك داشت روزي پيامبر خدا به همرا ه امير مؤمنان علي و عدهاي از يارانش از كنار بزرگ خاندان ذرخاء عبور ميكردند ناگهان چشمان با هوش و زيرك او به جمال حضرت محمد افتاد
پرسيد: آن آقا كيست؟
گفتند: واي بر تو! مگر نميشناسي؟ او پيامبر آخرالزمان حضرت محمد است. و جوان ناگاه بيهوش شد.
اين قضيه را به پيامبر رساندند. حضرتش بازگشت و به بالين جوان آمد. جوان به هوش آمد و سر خود را بر دامان پر مهر و محبت حضرت محمد ديد سپس زبان به شهادت و بر يگانگي خدا، نبوت آن حضرت و امامت حضرت علي باز كرد و ايمان آورد. پدر و مادرش اين صحنه را ديدند و چيزي اظهار نكردند جوان برخاست، دست و پاي پيامبر و حضرت علي را بوسيد و با ياران آنها دست داد و به سمت خانة خويش را افتاد.
وقتي به خانه رسيد پدر و مادرش به استقبالش آمدند از او خواستند كه دست از دين اسلام بردارد ولي تور ايمان در دل آن جوان جاي كرده بود و آن سخنان تأثيري در دل با ايمان او نداشت.
مقدم دلدار
او هر روز به خدمت پيامبر خدا شرفياب ميشد و در حضور حضرتش دل را صفا ميداد. روزي به پيامبر خدا عرضه داشت: اي پيامبر خدا! اينك از شما تقاضا دارم كه دعا بفرمايي تا پدر و مادرم مسلمان شوند و دين اسلام را بپذيرند.
پيامبر خدا فرمود: من آنها را نزد خود ميخوانم و آنگاه اسلام را بر آنها عرضه ميكنم. جوان با ايمان گفت: اي پيامبر خدا! دل آنها هنوز با شما نيست، آنها نه به نزد تو ميآيند و نه اسلام را ميپذيرند. اجازه بفرمايي من يك ميهماني ترتيب دهم و شما را دعوت كنم، شايد از بركت قدومتان و در اثر ديدار شما نور ايمان در دل آنها اثر گذارد.
پيامبر خدا پذيرفت. ان جوان راهي خانه خود شد و اسباب ميهماني و پذيرايي را آماده كرد. آنگاه نزد حضرتش شرفياب شد و از آن حضرت دعوت به عمل آورد و قرار شد آن حضرت با اميرمؤمنان علي و گروه بسياري از خاصان در محفل مهماني حاضر شوند
جوان احساس كرد كه خانة آنها گنجايش اين همه مهمان را ندارد. از اين رو، در بيرون مدينه، باغ بزرگ خاندان خود را (كه به دست عابد ساخته شده بود) براي پذيراي آماده ساخت و آراست. بوستان بزرگي بود كه در وسط آن چهار تالار با شكوه قرار داشت و در ميان هر تالاري حوض آبي در ميان هر حوضي چاهي بود.
روز موعود
سرانجام روز موعود فرا رسيد و جوان به خدمت پيامبر خدا شرفياب شد. حضرتش به همراه وصي خود و عدهاي از ياران خاص به سوي خانة آن جوان راه افتادند. جوان با ايمان آنها را به آن باغ بزرگ هدايت كرد.
پيامبر خدا با حضرت حيدر كرار و يارانش در كنار جايگاه عابد جاي گرفتند. آنان همه دست ادب گذاشته و در خدمت حضرتش ايستاده بودند.
با انواع نعمتهاي الهي از ميهمانان به خوبي پذيرايي ميشد سفرة غذا را چيدند و در اين هنگام كاغذي خدمت پيامبر خدا آوردن
در زمان حضرت موسي انسان وارستهاي به نام ذرخاء زندگي مي كرد كه از پيروان واقعي حضرت موسي به شمار ميآمد. او فرد عباد، زاهد و پرهيزكار بود. از علوم غريبه نيز آگاهي داشت و از ياران خاص موسي بود.
حضرت موسي همواره ويژگيهاي حصرت محمد را بيان ميكرد و آن جناب را ميستود. وقتي ذرخاء به سخنان موسي وش فرا ميداد، مهر حضرت موسي در دل او خانه ميكرد و او همواره در دعاها و اورادش، آن حضرت را ياد مينمود.
سرانجام حضرت موسي از دنيا رفت و ذرخاء بيش از بيش به عبادت ميپرداخت و به ذرخاء زاهد معروف گشت. او همواره راهي بيابان ميشد و به عبادت خدا ميپرداخت. در مسير حركت از مصر و در نزديكي مدينه به بياباني بيآب و علف و درخت به نامم مدائنالحكماء رسيد. كه در آنجا شتران حكماء مدينه را ميچراندند.
وقتي ذرخاء به آنجا رسيد، از آن منطقه خوشش آمد، تصميم گرفت عمر خود را در آنجا به عبادت خدا سپري كند. عبادتگاهي بنيان نهاد چاه آبي حفر كرد و در آنجا به عبادت خدا مشغول شد.
ذرخاء همچنان به سخنان حضرت موسي ميانديشيد، تورات قرائت ميكرد و مدح و صفات حضرت محمد و مهر و محبت حضرت علي را كه در تورات آمده بود – ميخواند و لذت ميبرد.
كرامت زاهد
ذرخاء از علوم هشت افلاك و رمل دانيال نبي خوب آگاهي داشت گاهي در اسطرلاب نگاه ميكرد. روزي به اعجاز حضرت محمد و حضرت علي و به حرمت ذرخاء عابد در آنجا چشمههاي آبي پديدار شد، كه از كاوش ذرخاء عابد آب آن چشمه زياد شد. او منطقهاي را آباد كرد. كشتزارهايي ساخت و ساختمانهايي بنا كرد.
منطقه هر روز آبادتر ميشد و زاهدان، عابدان، قبايل و عشاير از آباداني منطقه آگاه شدند و به آنجا روي آوردند در اندك زماني بهشت قرية آباد تأسيس شد. مردم از گوشه و كنار خود را به منطقه رساندند و جمعيت آن منطقه رو به فزوني نهاد...
در انتظار محبوب
سرانجام عمر اين زاهد با معرفت به پايان رسيده و بساط مرگ او چيده شد فرزندان و نوادگانش دور شمع وجودش حلقه زدند او دستور داد صندوقچهاي از فولاد با قفلي از طلا ساختند آنگاه با دست خويش وصيتنامهاي را در آن لوح طلايي نوشت و در صندوقچه قرار داد به آن قفل زد و به فرزندانش اين چنين وصيت كرد.
اي فرزندان و خاندان من هزار و پانصد و پنجاه سال بعد از مرگ من، پيامبري به نام محمد ظهور خواهد كرد وصي و جانشين او پسر عمويش به نام علي است كه داماد او نيز ميباشد او را در تورات ايليا گويند او دلير مرد دلاوري است كه از زمان حضرت آدم تا پايان دنيا كسي همانند او نيامده و نخواهد آمد پس از حضرت محمد پيامبري نيست و پس از علي وصي و جانشيني جز از فرزندان او نخواهد بود. همگامي كه حضرت محمد ظهور كند يكي از خويشان من به او ايمان خواهد آورد او حضرت محمد را به همراه علي به ميهماني دعوت خواهد كرد و از علي معجزة شگفتانگيزي بدين گونه خواهد شد.
در آن محفل ميهماني انگشتر حضرت محمد به چاه ميافتد حضرت علي بيآنكه وارد چاه شود آن را بيرون خواهد آورد. در اين هنگام او اين صندوقچه را از شما ميخواهد. شما صندوقچه را به سرعت نزد او ببريد كه كليد آن انگشتر مبارك اوست و با انگشت خويش آن را باز خواهد كرد. وقتي اين معجزه را از پيامبر عربي ديديد همگي به او ايمان آوريد و آيين او را بپذيريد و اگر خلاف كنيد از دين موسي كافر مردهايد آنگاه آن هشت قريه را كه در تصرف داريد به او تسليم كنيد كه من آنها را فداي وصي آن پيامبر كردهام..عابد ذرخاء اين وصيت بگفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.
لحظه ديدار
هزار سال از مرگ عابد گذشت و پانصد و پنجاه سال بعد حضرت محمد به پيامبري رسيد. بزرگ خاندان ذرخاء در آن زمان در مدينه زندگي ميكرد او كه از اعيان و اشراف مدينه بود پسري با فهم خردمند و زيرك داشت روزي پيامبر خدا به همرا ه امير مؤمنان علي و عدهاي از يارانش از كنار بزرگ خاندان ذرخاء عبور ميكردند ناگهان چشمان با هوش و زيرك او به جمال حضرت محمد افتاد
پرسيد: آن آقا كيست؟
گفتند: واي بر تو! مگر نميشناسي؟ او پيامبر آخرالزمان حضرت محمد است. و جوان ناگاه بيهوش شد.
اين قضيه را به پيامبر رساندند. حضرتش بازگشت و به بالين جوان آمد. جوان به هوش آمد و سر خود را بر دامان پر مهر و محبت حضرت محمد ديد سپس زبان به شهادت و بر يگانگي خدا، نبوت آن حضرت و امامت حضرت علي باز كرد و ايمان آورد. پدر و مادرش اين صحنه را ديدند و چيزي اظهار نكردند جوان برخاست، دست و پاي پيامبر و حضرت علي را بوسيد و با ياران آنها دست داد و به سمت خانة خويش را افتاد.
وقتي به خانه رسيد پدر و مادرش به استقبالش آمدند از او خواستند كه دست از دين اسلام بردارد ولي تور ايمان در دل آن جوان جاي كرده بود و آن سخنان تأثيري در دل با ايمان او نداشت.
مقدم دلدار
او هر روز به خدمت پيامبر خدا شرفياب ميشد و در حضور حضرتش دل را صفا ميداد. روزي به پيامبر خدا عرضه داشت: اي پيامبر خدا! اينك از شما تقاضا دارم كه دعا بفرمايي تا پدر و مادرم مسلمان شوند و دين اسلام را بپذيرند.
پيامبر خدا فرمود: من آنها را نزد خود ميخوانم و آنگاه اسلام را بر آنها عرضه ميكنم. جوان با ايمان گفت: اي پيامبر خدا! دل آنها هنوز با شما نيست، آنها نه به نزد تو ميآيند و نه اسلام را ميپذيرند. اجازه بفرمايي من يك ميهماني ترتيب دهم و شما را دعوت كنم، شايد از بركت قدومتان و در اثر ديدار شما نور ايمان در دل آنها اثر گذارد.
پيامبر خدا پذيرفت. ان جوان راهي خانه خود شد و اسباب ميهماني و پذيرايي را آماده كرد. آنگاه نزد حضرتش شرفياب شد و از آن حضرت دعوت به عمل آورد و قرار شد آن حضرت با اميرمؤمنان علي و گروه بسياري از خاصان در محفل مهماني حاضر شوند
جوان احساس كرد كه خانة آنها گنجايش اين همه مهمان را ندارد. از اين رو، در بيرون مدينه، باغ بزرگ خاندان خود را (كه به دست عابد ساخته شده بود) براي پذيراي آماده ساخت و آراست. بوستان بزرگي بود كه در وسط آن چهار تالار با شكوه قرار داشت و در ميان هر تالاري حوض آبي در ميان هر حوضي چاهي بود.
روز موعود
سرانجام روز موعود فرا رسيد و جوان به خدمت پيامبر خدا شرفياب شد. حضرتش به همراه وصي خود و عدهاي از ياران خاص به سوي خانة آن جوان راه افتادند. جوان با ايمان آنها را به آن باغ بزرگ هدايت كرد.
پيامبر خدا با حضرت حيدر كرار و يارانش در كنار جايگاه عابد جاي گرفتند. آنان همه دست ادب گذاشته و در خدمت حضرتش ايستاده بودند.
با انواع نعمتهاي الهي از ميهمانان به خوبي پذيرايي ميشد سفرة غذا را چيدند و در اين هنگام كاغذي خدمت پيامبر خدا آوردن
در زمان حضرت موسي انسان وارستهاي به نام ذرخاء زندگي مي كرد كه از پيروان واقعي حضرت موسي به شمار ميآمد. او فرد عباد، زاهد و پرهيزكار بود. از علوم غريبه نيز آگاهي داشت و از ياران خاص موسي بود.
حضرت موسي همواره ويژگيهاي حصرت محمد را بيان ميكرد و آن جناب را ميستود. وقتي ذرخاء به سخنان موسي وش فرا ميداد، مهر حضرت موسي در دل او خانه ميكرد و او همواره در دعاها و اورادش، آن حضرت را ياد مينمود.
سرانجام حضرت موسي از دنيا رفت و ذرخاء بيش از بيش به عبادت ميپرداخت و به ذرخاء زاهد معروف گشت. او همواره راهي بيابان ميشد و به عبادت خدا ميپرداخت. در مسير حركت از مصر و در نزديكي مدينه به بياباني بيآب و علف و درخت به نامم مدائنالحكماء رسيد. كه در آنجا شتران حكماء مدينه را ميچراندند.
وقتي ذرخاء به آنجا رسيد، از آن منطقه خوشش آمد، تصميم گرفت عمر خود را در آنجا به عبادت خدا سپري كند. عبادتگاهي بنيان نهاد چاه آبي حفر كرد و در آنجا به عبادت خدا مشغول شد.
ذرخاء همچنان به سخنان حضرت موسي ميانديشيد، تورات قرائت ميكرد و مدح و صفات حضرت محمد و مهر و محبت حضرت علي را كه در تورات آمده بود – ميخواند و لذت ميبرد.
كرامت زاهد
ذرخاء از علوم هشت افلاك و رمل دانيال نبي خوب آگاهي داشت گاهي در اسطرلاب نگاه ميكرد. روزي به اعجاز حضرت محمد و حضرت علي و به حرمت ذرخاء عابد در آنجا چشمههاي آبي پديدار شد، كه از كاوش ذرخاء عابد آب آن چشمه زياد شد. او منطقهاي را آباد كرد. كشتزارهايي ساخت و ساختمانهايي بنا كرد.
منطقه هر روز آبادتر ميشد و زاهدان، عابدان، قبايل و عشاير از آباداني منطقه آگاه شدند و به آنجا روي آوردند در اندك زماني بهشت قرية آباد تأسيس شد. مردم از گوشه و كنار خود را به منطقه رساندند و جمعيت آن منطقه رو به فزوني نهاد...
در انتظار محبوب
سرانجام عمر اين زاهد با معرفت به پايان رسيده و بساط مرگ او چيده شد فرزندان و نوادگانش دور شمع وجودش حلقه زدند او دستور داد صندوقچهاي از فولاد با قفلي از طلا ساختند آنگاه با دست خويش وصيتنامهاي را در آن لوح طلايي نوشت و در صندوقچه قرار داد به آن قفل زد و به فرزندانش اين چنين وصيت كرد.
اي فرزندان و خاندان من هزار و پانصد و پنجاه سال بعد از مرگ من، پيامبري به نام محمد ظهور خواهد كرد وصي و جانشين او پسر عمويش به نام علي است كه داماد او نيز ميباشد او را در تورات ايليا گويند او دلير مرد دلاوري است كه از زمان حضرت آدم تا پايان دنيا كسي همانند او نيامده و نخواهد آمد پس از حضرت محمد پيامبري نيست و پس از علي وصي و جانشيني جز از فرزندان او نخواهد بود. همگامي كه حضرت محمد ظهور كند يكي از خويشان من به او ايمان خواهد آورد او حضرت محمد را به همراه علي به ميهماني دعوت خواهد كرد و از علي معجزة شگفتانگيزي بدين گونه خواهد شد.
در آن محفل ميهماني انگشتر حضرت محمد به چاه ميافتد حضرت علي بيآنكه وارد چاه شود آن را بيرون خواهد آورد. در اين هنگام او اين صندوقچه را از شما ميخواهد. شما صندوقچه را به سرعت نزد او ببريد كه كليد آن انگشتر مبارك اوست و با انگشت خويش آن را باز خواهد كرد. وقتي اين معجزه را از پيامبر عربي ديديد همگي به او ايمان آوريد و آيين او را بپذيريد و اگر خلاف كنيد از دين موسي كافر مردهايد آنگاه آن هشت قريه را كه در تصرف داريد به او تسليم كنيد كه من آنها را فداي وصي آن پيامبر كردهام..عابد ذرخاء اين وصيت بگفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.
لحظه ديدار
هزار سال از مرگ عابد گذشت و پانصد و پنجاه سال بعد حضرت محمد به پيامبري رسيد. بزرگ خاندان ذرخاء در آن زمان در مدينه زندگي ميكرد او كه از اعيان و اشراف مدينه بود پسري با فهم خردمند و زيرك داشت روزي پيامبر خدا به همرا ه امير مؤمنان علي و عدهاي از يارانش از كنار بزرگ خاندان ذرخاء عبور ميكردند ناگهان چشمان با هوش و زيرك او به جمال حضرت محمد افتاد
پرسيد: آن آقا كيست؟
گفتند: واي بر تو! مگر نميشناسي؟ او پيامبر آخرالزمان حضرت محمد است. و جوان ناگاه بيهوش شد.
اين قضيه را به پيامبر رساندند. حضرتش بازگشت و به بالين جوان آمد. جوان به هوش آمد و سر خود را بر دامان پر مهر و محبت حضرت محمد ديد سپس زبان به شهادت و بر يگانگي خدا، نبوت آن حضرت و امامت حضرت علي باز كرد و ايمان آورد. پدر و مادرش اين صحنه را ديدند و چيزي اظهار نكردند جوان برخاست، دست و پاي پيامبر و حضرت علي را بوسيد و با ياران آنها دست داد و به سمت خانة خويش را افتاد.
وقتي به خانه رسيد پدر و مادرش به استقبالش آمدند از او خواستند كه دست از دين اسلام بردارد ولي تور ايمان در دل آن جوان جاي كرده بود و آن سخنان تأثيري در دل با ايمان او نداشت.
مقدم دلدار
او هر روز به خدمت پيامبر خدا شرفياب ميشد و در حضور حضرتش دل را صفا ميداد. روزي به پيامبر خدا عرضه داشت: اي پيامبر خدا! اينك از شما تقاضا دارم كه دعا بفرمايي تا پدر و مادرم مسلمان شوند و دين اسلام را بپذيرند.
پيامبر خدا فرمود: من آنها را نزد خود ميخوانم و آنگاه اسلام را بر آنها عرضه ميكنم. جوان با ايمان گفت: اي پيامبر خدا! دل آنها هنوز با شما نيست، آنها نه به نزد تو ميآيند و نه اسلام را ميپذيرند. اجازه بفرمايي من يك ميهماني ترتيب دهم و شما را دعوت كنم، شايد از بركت قدومتان و در اثر ديدار شما نور ايمان در دل آنها اثر گذارد.
پيامبر خدا پذيرفت. ان جوان راهي خانه خود شد و اسباب ميهماني و پذيرايي را آماده كرد. آنگاه نزد حضرتش شرفياب شد و از آن حضرت دعوت به عمل آورد و قرار شد آن حضرت با اميرمؤمنان علي و گروه بسياري از خاصان در محفل مهماني حاضر شوند
جوان احساس كرد كه خانة آنها گنجايش اين همه مهمان را ندارد. از اين رو، در بيرون مدينه، باغ بزرگ خاندان خود را (كه به دست عابد ساخته شده بود) براي پذيراي آماده ساخت و آراست. بوستان بزرگي بود كه در وسط آن چهار تالار با شكوه قرار داشت و در ميان هر تالاري حوض آبي در ميان هر حوضي چاهي بود.
روز موعود
سرانجام روز موعود فرا رسيد و جوان به خدمت پيامبر خدا شرفياب شد. حضرتش به همراه وصي خود و عدهاي از ياران خاص به سوي خانة آن جوان راه افتادند. جوان با ايمان آنها را به آن باغ بزرگ هدايت كرد.
پيامبر خدا با حضرت حيدر كرار و يارانش در كنار جايگاه عابد جاي گرفتند. آنان همه دست ادب گذاشته و در خدمت حضرتش ايستاده بودند.
با انواع نعمتهاي الهي از ميهمانان به خوبي پذيرايي ميشد سفرة غذا را چيدند و در اين هنگام كاغذي خدمت پيامبر خدا آوردن
wellcome لطفا با نظرات ارزشمندتان مرا در ارتفاء وبلاگ ياري نماييد